آهای اوسّا کریم ِ کریم!
با توام!
با تویی که؛ همیشه اینقدر چنته ات پر هست که یکی دو تا تلنگرِ مشتی توی مشتِ یدالله ایت داشته باشی تا هر اسرفوا علی انفسهمِ ناعبدی را، از خوابِ ناخوشِ غفلتش بپرانی!
خواستم بگویم ناز شصتت!
خوب زدی والله!
خودمانیم، درد تلنگرت، اوراق تر از اورقمان کرد!
خدایی این قلم شلخته ای که نوکش را سمباده نااهلی، حسابی کُل کرده، جایی نداشته و ندارد میان قلم های با صدقِ رفقایی که رفاقتشان مایه مباهت است برای مثل منی!
ما کجا و شنیدن شمه ای از بوی سیب کجا؟
با این زیارت من حیث لایحتثبی که رزقمان کردی؛
یادم دادی که گاهی اعتراف به لاف زدنم هم لاف است!
تقلای تحبُّبمان هم از کرم شماست!
کلافمان هم کلاف نیست!
پس بزن که
خنجر غمت از این خراب تر نمیزند
دل خراب من، دگر خراب تر نمیشود

بیش تر از 6 ساعته که هی می نویسم و پاک می کنم؛ دوباره می نویسم باز پاک میکنم!
اما انگار تا ننویسم، دلم قرار نیست آروم بگیره؛
پس علی الله. هرچه بادا باد
ما که هروقت حساب کتاب کردیم خراب شد؛ اینهم روی قبلی ها...